تبليغاتX
**وبـــــلاگ ســــایــه**
style="background-image: url(); background-repeat: no-repeat; background-attachment: fixed; background-position: right top; ; text-align:right">

در دانشگاه ِ SMU که نزدیک ِ دانشگاه ِ ماست یه گروه از دانشجویان ایرانی فعالیت میکنن و هر سال حدود 3 هزار ایرانی دعوت میکنن به آمفی تاتر ِ دانشگاه به مناسبت عید نوروز تا برنامه ها و تدارکات ِ از قبل تعیین شده همراه با مجری ِ باحال ِ همیشگیش برنامه رو برگزار کنن تا ایرانی ها دور ِ هم جمع باشن . به خاطر همین هر کس بخواد در این برنامه چیزی اجرا کنه مثلا پیانو بزنه ، برقصه ، یا هر کار ِ دیگه باید روز ِ تمرین شرکت کنه تا توسط مجری تایید بشه که روز ِ اصلی بتونه بره رو سن . من که نه میخوام بندری برقصم نه احسان بخونم ولی یه ویدئوی عکس میکس شده با آهنگ در مورد ایران درست کردم همچین ترکوندنی و دیدنی ، بعد به مجری برنامه مسیج دادم گفت عالیه حتما روز تمرین بیا که با هم ویدئو رو ببینیم که روز اصلی پخش شه . خلاصه که معروف شدم رفت :دی همچنین یه کار ِ گروهی هم دارم انجام میدم با 2 تا از دوستام که یه ویدئوی باحال و تپل بسازیم ، ویدئو از این قرار باشه که بریم تو دانشگاه از خارجی هایی که دارن گذر میکنن ازشون بخوایم جمله ای که روی کاغذ ِ بزرگ نوشتیم "Eydeh Shoma Mobarak" رو بخونن و ازشون فیلم بگیریم . دیروز انجامش دادیم و اینقدر موقع کار خندیدیم که حد نداشت . بیچاره ها زبونشون میگرفت موقع خوندن ، یعنی این ویدئو محشر میشه . حتما ویدئو که آماده شد آپش میکنم که شما هم شاهکار ِ ما رو ببینین .
حالا رفتیم دانشگاه که آدمای مختلف با رنگهای مختلف در حال ِ عبور و مرور اند و ما میخوایم از بینشون "آدم" انتخاب کنیم تا ازشون فیلم بگیریم ، هر کی رو میدیدم از کنارمون رد میشد یه چیزی در موردش میگفتیم: "اوه اوه این چرا اینقد اخماش تو هم ِ اگه بهش بگیم میزنه تو سرمون" ، "شت این چرا ریشش نارنجی ِ" ، "وا این چرا تا ما رو دید راشو کج کرد" ، "اوه این معلومه اعصاب مصاب نداره هااا" ، "ایووووووول این قیافش مهربونه سااااااااایه بدووووو تورش کن" . خلاصه که باید به آدما دقت میکردیم تا ایده آل رو پیدا میکردیم . این چیزی رو به ما یادآوری کرد که خداییش لبخند روی قیافه تاثیر داره ، هم به خود ِکسی که موقع راه رفتن لبخند میزنه لذت میده هم به دیگران که لبخندشو میبینن ، و از همه مهمتر اینکه 3 نفر 3 ساعت علاف نمیشن واسه 3 تا دونه آدم ِ درست حسابی .

پ.ن: اون ویدئوی ِ عکس و آهنگی که درست کردم 6 دقیقه ست ، شک دارم توی سایت آپ بشه که بتونم اینجا بذارم شما هم ببینید ولی اگه شد میذارم حتما :)

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 2:11 توسط سایه |
از همه ی شما که واسه پست ِ پیش کلی محبت ِ بی دریغ نشون دادید چه خصوصی چه غیر خصوصی واقعا ممنونم .
ماجرا اینطوری بود که بابام چند هفته پیش دلش درد میگیره و میره دکتر ، که دکتر میگه سیتی اسکن هیچی نشون نمیده به همین خاطر باید جراحی کنیم ببینیم دردت واسه چیه . موقع جراجی دکتر یه غده ی سرطانی در دلش میبینه و جراحیش میکنه و در میارتش . بعد همین طور که شیکم باز بوده یه نگاهی به اطراف ِ شیکم میندازه و چند تا لکه میبینه و ازشون نمونه برداری میکنه و میفرسته آزمایشگاه . بعد از اینکه جراحی تموم میشه و دکتر نتیجه ی نمونه برداری ها به دستش میرسه میفهمه که اون لکه ها سرطان ِ ولی هنوز بزرگ نشده و هنوز واسه بدن آزاری نرسونده . بعد به بابام زنگ میزنه میگه سرطانت پخش شده ولی بستگی داره که فعال باشه یا نباشه . اگه فعال باشه و زود رشد کنه در سیتی اسکن ِ 2 هفته دیگه که بهت وقت دادیم قطعا خودشو نشون میده و 4 تا 6 ماه هم بیشتر وقت نداری ولی اگه غیر فعال باشه حالا حالاها هیچیت نمیشه و مثل غذه ی سرطانیه خوابیده میمونه . الان من دارم فقط دعا میکنم که اون غذه های سرطانی کپه ی مرگشونو بذارن و تو سیتی اسکن ِ 2 هفته دیگه هیچی نشون نده .
الان بابام حالش از منم بهتره و سرحال و پر انرژی ِ . داشت باهام حرف میزد و میگفت: تنها چیزی که آدم هیچوقت خودشو واسش ناراحت نمیکنه مرگ ِ ، چون چیزی که توسط خدا انجام میشه توش هیچ عیب و ایرادی نیست چون خدا تو کارش هیچ اشتباهی وجود نداره پس باید بدونی که درست ترین کار انجام شده . بعدش گفت: هنوز که هیچی معلوم نیست ولی اگرم چیزی بشه اصلا خوشم نمیاد مثل این دخترای بی سواد ِ احساسی که اگه یه چیزی از دست بدن دیگه زندگیشون مصادف با پوچی ِ خودتو گم کنی و تارک ِ دنیا بشی ، اگه دوس داری ازت راضی باشم مثل قبل با انرژی میشینی سر ِ درسات ، همون روحیه ی شادتو حفظ میکنی ، و کوچیکترین تغییری در روند زندگیت نمیدی . همچنین گفت: کسانی که بی سوادن فکر میکنن هر کس با مرگ ِ عزیزش زیاد گریه نکنه و حتی دست به خود کشی نزنه یعنی اون عزیزشو دوست نداشته ، پس دوس دارم مثل این آدمای بی سواد فکر و عمل نکنی و منطقی باشی و بدونی که با مرگ هیچکس از بین نمیره فقط جاش عوض میشه .
دوستت دارم تا پای جون ، ولی اگر این باشه جزو وصیت بابام به من ، رگم بره عمل کردن به حرفاش نمیره .
فعلا همه چیز خوبه :)

+ نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 13:4 توسط سایه |
هیچوقت فکر نمیکردم از دیگران التماس دعا کنم ، ولی ازتون قلبا میخوام واسه بابام دعا کنید . بابام هفته ی پیش رفته آزمایش داده امروز دکتر گفته دوباره سرطانت برگشته و اینبار سرطانت پخش شده و 4 تا 6 ماه هم بیشتر وقت نداری . اگه خدا بخواد بابام حتما خوب میشه . خواهش میکنم از ته دلتون دعا کنید . همین .


+ نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1390ساعت 21:36 توسط سایه |
امروز صبح تو دانشگاه در فاصله ی بین کلاسام رفتم پای کامپیوتر ، از اونجایی که روزای اول ِ دانشگاه همه فعلا تو جو ِ تعطیلات هستن بدین ترتیب بدون استثنا همه از دم تو فیسبوک بودن ، ما هم گفتیم مگه چی از بقیه کم داریم؟ در نتیجه منم به جمعشون پیوستم و رفتم تو فیسبوک که یهوووووو با یه عکسی از گلشیفته فراهانی مواجه شدم که برق از 3 فازم پرید . عکس ِ لخت ِ گلشیفته چاپ شده بر روی مجله ی فرانسوی ِ مادام فیگارو . طبق معمول باز دوباره بین ایرانی ها واسه این عکس دعوا راه افتاده بود و باز دوباره به هم پریده بودن و فحش میدادن . زیر ِ عکس کسانی میگفتند "عکس بسیار هنریه" ، "دختر ِ شجاع و باعث افتخار" ، " بی حیای بی جنبه" ، "پول و شهرت گشتتش" ، خاک بر سرش" ، "گلشیفته دوستت داریم" ، پرچمت بالاست" ، "همگی لطفا یه ذره روشن فکر باشید" ، "خیلی عقب مونده اید" ، "آزادی یعنی این" ، "خب حالا که چی با این عکس" و غیره . اصلا نمیخوام این پست رو پر کنم در مورد اینکه آدم باید چجوری باشه یا نباشه چون جای بحث فراوانه ، ولی خیلی جای حرف داره که بگن این عکس رو گرفته به خاطر ِ بیان ِ اعتراضش به دولت ِ ایران!!!! من اصن نمیفهمم اینو . آخه این چه فازیه همه واسه بیان اعتراض لخت میشن؟ آقا دیروز تو دانشگاه امتحان خیلی سخت بود اونوقت واسه اعتراض من باید لخت برم دانشگاه؟
حالا نمیدونم واقعا مقصودش از انداختن ِ این عکس بیان ِ هنر بود ، معروفیت بیشتر بود ، یا بیان اعتراض بود یا هر چیز ِ دیگه ای ، ولی میشه اینو گفت که وقتی یک نفر واسه سال ها یک مدل زندگی کرده و یهووو یه مدل دیگه میشه مردم قضاوت میکنن . چطور که اگه مثلا مادانا یهوو بیاد چادر سرش کنه همه قضاوتش میکنن چون میگن این سال ها لباسای دیگه میپوشید چطور شد یهوو اینطوری پوشید؟
خلاصه که این جور عکسا اصلا به روشن فکری و اینجور استدلال های فلسفی ربطی نداره ، فقط میشه اینو گفت که مردم ایران دلشون میخواد از اون کاری پیروی کنن و الگو قرار بدن که دولت ِ ایران مانعش شده و براشونم اصلا مهم نیست که اون چیز آیا واقعا بد ِ یا واقعا خوب ِ . مثل دختر بچه ای که لج کرده و میخواد اون کاری رو بکنه که مامانش نمیذاره و براشم خوب یا بدش اصلا مهم نیست و هیچی هم تو گوشش نمیره .
وسلام ختم کلام .


+ نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت 23:8 توسط سایه |
در "گلدن گلاب" دقیقا موقعی که مدونا اومد رو سن گفتم خب پس فعلا مونده که جایزه ی فیلم های زبان خارجی رو بدن چون فکر میکردم هر کسی این جایزه رو به ایران بده جز مدونا :دی ولی یهووو دیدم نــــــــه ، انگار داره جایزه رو اعلام میکنه و یک دفعه گفت: "جایزه متعلق به ایران برای فیلم جدایی است ." حس ِ خوب ِ وصف نشدنی داشتم و غرور از سر تا پام میریخت که فیلمی به کارگردانی ِ آنجلینا جولی برنده نشه و مال ِ اصغر فرهادی برنده بشه . با توجه به اینکه برنامه های جایزه ها در آمریکا هیچگونه تقلب توش نیست در نتیجه همه میدونن که هر کس جایزه میگیره یعنی حقش بوده . از همه بیشتر اون چیزی به آدم حس ِ قشنگ میده که میبینی همه دارن تو اینترنت به خاطر ِ این جایزه به هم تبریک میگن .
داشتم با خودم فکر میکردم که کاش آمریکا به عنوان یک کشوری که همه ی این جایزه دادن ها از اون سر میزنه و پول ِ خوبی هم واسش خرج میکنه یه برنامه ای رو مثل اسکار درست میکرد به نام ِ "International Movie Award" تا هنرمندان و اعجوبه های خارجی بین مردم دنیا شناخته بشن . با خودم که فکر میکنم میبینم خیلی حیف ِ که مثلا بازیگرای محشری مثل محمدرضا فروتن ، شهاب حسینی و خواننده های بی نظیری مثل احسان خواجه امیری و سینا حجازی و دیگر هنرمندان فقط بین مردم ِ کشور ِ خودشون شناخته باشن و کشورهای دیگه اصلا به وجود ِ چنین استعداد و هنری بر روی کره ی زمین آگاه نباشن . البته این موضوع واسه کشورهای دیگه هم صدق میکنه ولی من به عنوان ایرانی دارم در مورد ایران میگم . من اگه به جای تهیه کننده های آمریکا بودم به جای سرمایه گذاری واسه "Best Kiss Award" واسه گلوبال کردن ِ هنر سرمایه گذاری میکردم ، تا همه ی دنیا از هنر های کشورهای دیگه آگاه بشن ، جایزه بگیرن و قدردانی بشن .
ولی کاش به جای جدایی نادر از سیمین ، جدایی دین از سیاست جایزه میگرفت .


+ نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت 23:31 توسط سایه |
امروز سالگرد ازدواج مادر و پدر اینجانب بود . بعد از اینکه خریدای دیگه ای که داشتم رو کردم آخرش موقع رفتن به خونه 6 تا گل رز سرخ هم خریدم . یعنی رمانتیکی و کدبانویی میباره از سرُ کولم . جالبیش هم این بود که هر کس توی فروشگاه از کنارم رد میشد و میدید من یه دسته گل دستمه لبخند میزد . خود ِ منم وقتی میبینم یکی دسته گل دستشه یا کیک تولد خریده ناخودآگاه لبخند میزنم و تو دلم میگم الان تو خونشون چه خبره ها ایووول .
خلاصه اینکه تا رفتم خونه قشنگ گل ِ سرخا رو تیغاشو کندم ، بعد ته ِ ساقه هاشونو به صورت ِ اُریبی بریدم و توی آب ِ گلدون هم 2 تا قند انداختم و گذاشتمش روی میز ناهار خوری . دیشبش هم رولت خامه ای درست کرده بودم که دیگه آماده بود واسه امشب . واسه شام هم مامانم غذای مورد علاقه ی منو درست کرد "زرشک پلو" و همچنین به ایده ی مامانم و به کمک من رولت ِ ته چین ِ مرغ درست کردیم که به صورت ِ افراط باری خوشمزه شد . البته من قصد داشتم در این شب ِ فرخنده خودم شام براشون سرو کنم ولی اونطوری که شنیده میشد هر سه تاشون میگفتن یه غذای "درست درمون" میخوان . نشنیده میگیرم :-w  بعد از شام هم رولت خامه ای ِ خیلی شیک و زیبای من خورده شد و الان هم من پای کامپیوتر در حال ِ ریلکس کردن هستم با دیدن ِ ویدئو کلیپ های قدیمی ِ اندی ، کوروس ، لیلا فروهر ، شهره ، بلک کتس ، سوزان روشن و هر خواننده ای که اون زمان اندش محسوب میشد . چقد روزهای بدون ِ هیچگونه دقدقه ی درسی و فکری لذت بخش ِ ، اینکه عصرا با یه قهوه و یه بیسکوئیت که خودت درست کردی بشینی پای کامپیوتر و این ویدئوهای خاطرانگیز رو هم ببینی و لبخند بیاد رو لبات .
روزای خوبیه :)


+ نوشته شده در جمعه 23 دی1390ساعت 1:9 توسط سایه |

بعضی موقع ها یک نقاشی ، یک فیلم ، یک موزیک ، همه ی اون حرفایی که باید بزنی رو میزنه و تو دیگه حرف زیادی نمیزنی و این در کاهش ِ فک خیلی موثر ِ .

+ لینک آهنگ . در این آهنگ میتونید به جای بندر ِ لندن بندر ِ آمریکا بشنوید ، یا هر بندر ِ دیگه ای که دوس دارید .


+ نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390ساعت 1:15 توسط سایه
هر کس به دلیلی از ایران میرود . یکی وقتی ساعت ها در ترافیک میماند و مغزش جویده میشود شب که به خانه میاید تصمیم میگیرد واسه یه جایی اسم نویسی کند و به جایی برود که آرامش داشته باشد . یکی وقتی با دوستانش به پارک میرود و به جرم ِ جوان بودن پلیس تمام ِ هیکل و ماشینشان را میگردد و به شخصیتشان توهین میکند تصمیم میگیرد واسه یه جایی اسم نویسی کند و به جایی برود که به او احترام بگذارند . یکی وقتی به دلیل ِ داشتن درصد هوشی ِ بالا و کسب کردن کلی مقام در المپیاد و جاهای دیگر ، آخرش میبیند که به اندازه ی یک پشگل هم برایش ارزش قائل نیستند تصمیم میگیرد واسه یه جایی اسم نویسی کند و به جایی برود که قدر ِ مغزش را بدانند و به او بها بدهند . یکی وقتی به بیرون میرود تا به کارهای اداریش برسد و وقتی میبیند که مسئول ِ کار با ارباب رجوع مثل طلب کارها حرف میزند و واسه اینکه عقده های درونیش را خالی کند ارباب رجوع را هی امروزُ فردا میکند و کارش را راه نمی اندازد تصمیم میگیرد واسه یه جایی اسم نویسی کند و به جایی برود که واسه وقت و زمانش ارزش قائل بشوند .
بعضی ها هم به کل نمیروند . ولی آنهایی که میروند وطن‌ فروش نیستند . آنهایی که میمانند عقب مانده نیستند . آنهایی که میروند نمیروند آن طرف که مشروب بخورند . آنهایی که میمانند نمانده‌ اند که دینشان را حفظ کنند . همه‌ ی آنهایی که میروند سبز نیستند . همه ی آنهایی که میمانند پرچم به دست نیستند . آنهایی که میروند با خود میگویند که ای کاش وطن جایی برای ماندن بود . و آنهایی که میمانند میمانند تا وطن را جایی برای ماندن کنند .

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1390ساعت 19:23 توسط سایه |
الان ساعت 11:30 شب ِ و 30 دقیقه مونده تا تحویل ِ سال ِ میلادی . نمیدونم چرا ولی امسال خیلی خوشحال و هیجان زده م که 2011 داره تموم میشه و یه سال ِ جدید داره شروع میشه . واسه من معنای تحویل ِ سال همیشه به این معناست که بهونه ای میشه که توی اون سال هر کاری که میخوام انجام بدم بهتر و پرانرژی تر انجام بدم و چیزی کم نذارم و در کل سال ِ خوبی رو شروع کنم . امیدوارم شما ها هم از این بهونه استفاده کنید و یه برنامه هایی رو واسه سال ِ جدید بریزید و سال ِ خوب و پر انرژی رو شروع کنید که وقتی سال ِ 2012 تموم شد ازش راضی باشین .
از اونجایی که همه آگاهید بنده عاشق ِ آشپزی هستم . در نتیجه وقتی این ترمم 2-3 هفته پیش تموم شد هر روز یه چیزی درست کردم . حالا یا شیرینی کیک ، یا شام . الان هم به مناسبت آخرین شام ِ 2011 و به مناسبت سال ِ نو شام درست کردم . به جون ِ خودم که برام خیلی عزیزه :دی واقعا خوشمزه شد ، همه ی اعضای خانواده به به کردن . واقعا وقتی آشپزی میکنم یه لذت ِ وصف نشدنی میبرم ، انگار بهم آرامش میده ، مخصوصا وقتی تو تعصیلات باشم و درس نداشته باشم که واقعا اون لذت و آرامش رو میبرم ، چون همیشه چیزهای جدید درست میکنم و از این تنوع و خلق خوشم میاد .
میخوام ایشالا واسه ترم جدید که 17 روز دیگه شروع میشه بهترین ترم رو با تمام انرژی شروع کنم و علاوه بر درس خوندن که مسلما چیزهای جانبی ِ پرمشغله با خودش به همراه داره لذت هم ببرم . خلاصه که میخوام امسال عـــالــــی باشه :)
سال ِ نو و تمام ِ چیزهای نو بر همه ی شما خواننده های عزیز ِ اینجا مبارکا باشه [قلب]

+ نوشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت 23:35 توسط سایه |
9 دی مساوی است با 3 ساله شدن ِ وبـــــلاگ ســـایــه!

نیز خوشالی در میکنیم :دی


+ نوشته شده در جمعه 9 دی1390ساعت 0:18 توسط سایه
آدم حساب کردن بعضیا خیانت به بشریته!!!!


+ نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390ساعت 14:48 توسط سایه
هر کس یه تعبیری داره از اینکه زندگی ِ ایده آل چیه و کیه ، و یا اینکه چه عواملی نقش اصلی رو در داشتن زندگی ِ ایده آل بازی میکنن و از این قبیل فلاسفه ها . من تا الان با بیشتر افرادی که صحبت کردم مخصوصا ایرانی های داخل ایران به این باور هستند که نوع کشور نقش اصلی رو در خوشبختی ایفا میکنه ، با ایرانی های خارج ایران که صحبت کردم میگن نوع کشور نقش اصلی رو در خوشبختی ایفا نــمیکنه ، خب این نشون میده ما به وضوح نمیدونیم با خودمون چند چندیم حقیقتا . من فکر میکنم اینا همه بهانه ست . اون چیزی که من خودم خوشبختی رو باهاش معنا میکنم کشور ، پول ، ثروت ِ کلان ، مقام فلان ، ماشین ِ چلان و از این قبیل چیز های خوشمزه نیست ، چون خودم وقتی میبینم یکی همه ی اینا رو به طرز خفنی داره به هیچ عنوان ِ من الوجوح حسودیم نمیشه و حتی اون کلمه خوشگله ای که به جای حسادت استفاده میکنن "قبطه" هم نمیخورم ، چون جمع کردن ِ این چیزها رو هنر نمیدونم و داشتن این چیز ها رو خوشبختی هم نمیدونم . من همیشه به آدمایی قبطه/حسودیم میشه که از حداقل امکاناتشون ، با حداقل پولشون ، با خونه ی کوچیکشون ، و از اینجور چیزای بدمزه شون نهایت ِ لذت رو میبرن و دلشون شاد ِ ، حتی از اون آدم پولدار باکلاسه هم بیشتر تا جایی که اون آدم پولداره به زندگی و آرامش ِ اون آدم متوسطه حسودیش میشه ، چون به وجود آوردن این نوع زندگی هنر میخواد و همچنین در وجود ِ این افراد یه چیز ِ بزرگی هست که هر آدم ِ معمولی اون رو نداره و حتی نمیتونه درکش کنه .
ما تو صدا و سیمای خودمون سریال های مشابه به این حرفایی که زدم زیاد دیدیم ولی فقط مسخره شون کردیم که همیشه آدمای پولدار بچه هاشون معتادن ولی آدمای فقیر بچه هاشون هر روز میرن نماز جماعت میخونن . یا اینکه اون آدم پولداره زنش همش از زندگیش میناله ولی اون آدم فقیره زنش هیچ گلایه ای از زندگیش نداره . میشه گفت این سریال ها اونقدر که فکر میکنیم خالی از واقعیت هم نیستند . مثلا توی سریال میبینی مرد پولداره به خاطر ِ درآوردن پول ِ بیشتر چندین ماه از زنش دوره و هیچ محبتی نمیتونه بهش بکنه بعد یهو واسه اینکه قلمبه محبتش رو به زنش نشون بده میره واسش یه گردنبند بی شمار قیراتی میخره که وای ووی ِ زن ِ بره بالا که خوشحالش کنه . درسته هر آدم  ِ سالم عقلی از پول و طلا خوشش میاد ولی نقش ِ اصلی رو توی خوشبختی ایفا نمیکنه بلکه نقش فرعی داره . چون خود ِ همون زن ِ که این طلا رو دریافت کرده بعد توی خلوت ِ خودش در جستجوی محبت ِ شوهرشه نه پولش ، و بعد از اینکه از دریافت ِ طلا خوشحال شد میاد به شوهرش قُر میزنه که (با صدای زیر ِ زنونه بخونید) : "این همه ماه رفتی واسه خودت تفریح گردش کردی نه یه خبری از من گرفتی که حالم چطوره و چی به حالم گذشته اونوقت با یه گردنبند اومدی بگی چی؟ هان ؟" اونوقت مرده میگه (با صدای کلفت ِ مظلومانه بخونید) : آخه زن ، من قرارداد ِ میلیونی داشتم با اون مردک ِ ایتالیایی اگه نمیرفتم نمیتونستیم بریم اون ویلایی که جنابالی تو شمال سفارش داده بودین رو بخریم که نفهم!!! خب میشه گفت این افراد با این همه وجود از پول ِ بیشتر نمیگذرن چون هنوز بر این باورن که پول نقش اصلی رو در خوشبختی ایفا میکنه ولی بعد از 60 سال سگ دو زدن واسه پول یهوو به خودشون میان میبینن هنوز احساس خوشبختی نمیکنن و تازه بعد از گذشت ِ یک عمر میفهمن دنیا دست ِ کی بوده که دیگه خیلی دیره . 
بله ، این است معنای واقعی ِ خوشبختی!

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 23:10 توسط سایه |
دقت کردین وقتی در حال درس خوندن هستین تمام ِ کارهای لذت بخش ، بازی های مهیج ، آهنگ های رمانتیک ، رنگ ِ دیوار اتاق ، دلیل آفرینش هستی ، چگونگی ِ بافت ِ گل های قالی ، همه و همه جذاب میشن که حواست بره به اینا و درس نخونی ؟ ولی الان که امتحانای فاینال رو با بدبختی به اتمام رسوندم دیگه این چیزا برام اون جذابیت پیشین رو نداره ، اینه حقیقت ِ زندگی . به همین دلیل دقیقا موقعی که فرداش فاینال داشتم به پیج تو فیسبوک واسه وبلاگم ساختم ، بله درست حدس زدید انتظار های شما عزیزان به پایان رسید و من به خواسته های میلیونی ِ شما عمل کردم . ایـــــــــــــــن آدرس ِ پیج ِ ، اگه دوس دارین خدا ازتون راضی باشه و دنیا و آخرت خود را حفظ کنید پیج را لایک کنید تا دور ِ هم بیشتر صفا کنیم :) توی پیج ِ فیسبوک گلچینی از پست های اینجا رو توش کپی کردم که عزیزانی که با وبلاگم آشنایی ندارن به طور کلی بفهمن در این وبلاگ ماجرا از چه قراره ، و از این پست به بعد هر مطلبی اینجا بنویسم اونجا هم ثبت میکنم که کسانی که کمتر از وبلاگ ها گذر میکنن و بیشتر توی فیسبوک عبور و مرور میکنن یک موقع خدایی نکرده زبونم لال پست ِ وبلاگم رو از دست ندن و بتونن در دسترس تر پست هام رو بخونن و فیض عظمی ببرن .
الان کلی هیجان زده ی این پیج هستم ، حتی اگه دقت کرده باشید سمت ِ چپ ِ وبلاگ یه ذره پایین ، از این شکلک های فیسبوکی درست کردم گذاشتم که به طور مستقیم لینک ِ پیج رو نشون میده . حتما اونجا بیاین چون احتمال داره پست های مینیمال ِ روزانه ای بنویسم که اینجا ثبت نشه . ولی کلا دوس دارم در صفحه ی فیسبوک به طور ِ یه گروه ِ کوچیکی که پیج رو لایک کردن دور ِ هم جمع باشیم . بالاخره هر چی باشه خواننده های اینجا صاحب قدمن برام ، بلــــــــــه :)

+ نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1390ساعت 21:32 توسط سایه |
وقتی تشنه ای بشین از تشنه گیت بنویس ، ولی نوشته تُ به هیچکس نشون نده جز اون کسی که تجربه ی تشنه گی رو داشته!

+ "سایه"


+ نوشته شده در جمعه 13 آبان1390ساعت 10:38 توسط سایه
قیمه یه غذای بسیار بسیار بسیار بیخودیه! از تمام ِ خاطر خواهای قیمه ی عزیز عذر میخوام . آخه قیمه چی داره توش که بشه ناهار خوردش که به عنوان یک وعده ی غذایی بتونه تمام مواد مغذی ِ مورد نیاز در ظهر هنگام رو تامین کنه؟ جز اینه که فقط لپه داره؟ نه خداییش تو این قیمه چیزه دیگه داره جز لپه که نقش نمایی کنه؟ البته "بعضیا" توش گوشت هم میریزن اونم اسمش روشه "گوشت ِ قرمه قرمه شده" ، یعنی برو عینکتو بزن پیداش کن!!! حالا بعد از اینکه عینکتو زدی و داری همینطور با دقت ِ هر چه تمام تر قاشق رو در کاسه ی خورش اینور اونور میکنی که گوشت پیدا کنی یهووو میبینی اوووووووووف چه گوشت ِ گردُ قلمبه و بزرگی پیدا کردم ، بعد که عینکتو یه ذره بالا پایین میکنی میبینی بلــــــــه ، یه لیمو عمانی به اندازه ی نارنگی توی قیمه شناور ِ و هویتش با گوشت قاطی شده و به همین سادگی تو گول خوردی . این بدن ِ عزیز ِ ما در روز 100 گرم گوشت نیاز داره که مثلا 4 تا پرونئین بره تو این بدن بتونیم درس بخونیم هی درس ها رو "فیل" نشیم ، اونوقت توی قیمه و امثال ِ چنین خورش هایی 4 تا دونه گوشت میریزن که اینقدر این یه تیکه گوشت تو اون خورش ساعت ها پخته شده که تمام ِ مواد مغدیش اومده بیرون و در کل ِ قابلمه ی قیمه پراکنده شده ، یعنی اگه بخوای پروتئین ِ گوشت رو به بدنت برسونی باید همه ی قابلمه ی قیمه رو هورت بکشی . خب اگه توی این قیمه مواد مغذی داشت و اگه درست کردنش وقت زیاد و هنر زیاد میبرد اینقد دیگران این قیمه رو به عنوان نذری به مردم نمیچپوندن که!!!
بعد مثلا میان کنار ِ قیمه سیب زمینی هم سرخ میکنن که باعث جلب توجه شه که مارو بیشتر گول بزنه ، خب اون زمونا که هنوز ایده ی سیب زمینی سرخ شده رو نداشتن همینطوری خالی با برنج صفا میکردن یا با ماست میخوردن فوقش .
آقا جان ، این ماست پاستُ اینجور غذاهای خیس میسُ هی به من ندین ، غذا باید با آدم حرف بزنه ، باید بو داشته باشه ، باید یه مزه ی خاصی بده ، باید با خوردنش احساس رضایت از خودت پیدا کنی ، باید توش مواد مغذی داشته باشه نه اینکه فقط شیکم سیر کن باشه ، باید با خوردنش خوشال شی . به مامانم میگم "مادر ِ مهربان با عرض معذرت روم سیاه من قیمه دوس ندارم" ، اونوقت میگه "تو چه میفهمی قیمه چیه ، مردم به خاطر قیمه خودشونو میندازن تو رودخونه"!!!! خب معلومه که خودشونو میندازن تو رودخونه ، صد درصد این افراد یا به خاطر ِ عشق به لپه خودشونو میندازن تو رودخونه یا احتمالا لپه نفق داده بهشون خودشونو میندازن تو رودخونه و هیچ دلیل دیگه ای هم نداره اصلا ، مثلا یه موقع خدایی نکرده از تنفر به قیمه خودشونو بندازن تو رودخونه ، اصلا به هیچ عنوان .

+ نوشته شده در یکشنبه 8 آبان1390ساعت 17:23 توسط سایه |
قلمتو وردارُ بگو که این دردا تو رو آماده میکنن واسه ی فردا ، آره من با درد خراشیده شدم ولی در عوض محکمُ تراشیده شدم ، اینکه چیزی نیست من دیدم از این بدتراش ، پله های ترقی ِ واسم هر خراش :->


+ نوشته شده در سه شنبه 12 مهر1390ساعت 17:34 توسط سایه
همیشه با نهایت ِ اطمینان میگفتم که من جایی رو که خوشم نیاد نمیرم ، کاری که خوشم نیاد نمیکنم ، کسی رو که خوشم نیاد نمیبینم ، مجبور به هیچ کاری نیستم هیچ کس و هیچ چیز هم نمیتونه مجبورم کنه . شنیدین میگن دانشگاه آدمو تربیت میکنه؟ خب الان من بی تربیت بودم دانشگاه با تربیتم کرد . خدمت شما خواننده های عزیز ِ وبلاگ کوچوله ی 3 ساله م عرض کنم که چند وقته رفتم تو فاز منفی ، تو فاز سنگین . جدیدا داره از دانشگاه بدم میاد ، محیطش برام تبدیل شده به یه محیط ِ خشک و کسل کننده که حتی رنگ و نوع ِ ساختمون سازی ش رو هم خشک و کسل کننده درست میکنن که بیشتر کسلت کنن که همچین حال بیای . دانش آموزای داخلش هم برام تبدیل شدن به آدمای مغرور ِ خشک که فقط فقط به فکر خودشونن همینُ بس . استاداش هم برام تبدیل شدن به آدمای بیشعوری که فکر میکنن ما برده هاشونیم و انتظار احترام از دانش آموز دارن در حالی که خودشون 2 زار شعور ندارن که با دانش آموزاشون مثل طلب کارا حرف نزنن و بدونن که اومدن اینجا که ازشون چیز یاد بگیرین . یکی از مثال هایی که منو به این فکرای منفی برده این کمک استادای هندی هستن که فقط تو آزمایشگاه ها درس میدن ، شاید 6-7 سال از ما بزرگتر باشن ولی چون درسشون خوب بوده اومدن شدن کمک استاد که بشن سوهان روح ِ ما . من مشکلی ندارم که بیان درس بدن ولی تویی که شدی استاد حداقل برو زبان یاد بگیر که بتونی حرف بزنی که بفهمیم چی داری درس میدی ، اینقدر این یارو لهجه داره که واقعا فکر میکنم داره هندی حرف میزنه سر کلاس . یه مشت هندی ریخته تو دانشگاه اعم از دانش آموز هندی و کمک استاد هندی که هیچکس نمیفته اینا چی دارن میگن با خودشون چند چندن اصن . حالا وقتی از این هندیه تو آزمایشگاه سوال میکنم انگار میخواد آدمو بخوره . خیلی ازش بدم میاد احساس میکنم اونم از من بدش میاد ، واقعا دارم تحملش میکنم کاری که تو خط اول گفتم هیچوقت نمیکردم ولی دانش.گاه مجبورم کرد . مثال دوم هم اینه که استاد ِ شیمی مون که با سن ِ جنتی زیاد فاصله ای نداره داشت فصل 2 رو درس میداد یهووو گفت: "اه دیگه خیلی تو فصل 2 بودیم خسته شدم بریم فصل 3 بقیه اش رو خودتون بخونید بعدا اگه سوال داشتید بپرسید"!!!! عـــــجـــــــب!!!! حالا بهش ایمیل میکنم سوال میکنم این مدلی جواب میده: "خودت چی فکر میکنی؟ من نمیتونم به این راحتی جواب رو بهت بگم" ، واقعا تو خسته نباشی یه وقت ، میخوای بیام برات پشتکُ بارو بزنم تا جواب بدی؟
خلاصه که با انتقاد کردن هیچ چیز درست نمیشه بلکه شرایط رو واسه خودم سخت میکنه ، چه کنم که وقتی قر میزنم خالی میشم و باید انجام بدم حتما ، مثل نفس کشیدن میمونه برام . ولی یه چیز بزرگ یاد گرفتم این ترم ، اونم اینه که "سوال نکنم" ، یعنی اونقد به خودم تو آزمایشگاه هنگام کار اطمینان داشته باشم که از اون هندیه روانی هیچی نپرسم ، فوق ِ فوقشم اگه آزمایشم خراب شد نمره نمیگیرم که اینو ترجیح میدم جدا" . واسه این ترم خیلی بیش از حد دارم درس میخونم ، هر چی میخونم استرسم داره بیشتر میشه و زیادم از نتیجه راضی نبودم تا حالا ، کلا الان تیریپم شده اخما تو هم تا اطلاع ثانوی . ولی هیچ چیز نمیتونه ما رو از ادامه دادن باز بداره ، این شعار ماست :دی



+ نوشته شده در شنبه 9 مهر1390ساعت 2:2 توسط سایه |
باز دوباره یک سال گذشت و از اون چیزی که میترسیدم سرم اومد . خب به سلامتی و میمنت شدم 21 ساله :دی و مثل بیییییییب ناراحتم . آقا جان من خوشم نمیاد بزرگ شم ، یه چیزو که 100 بار نمیگن که!!! یه بار گفتم خوشم نمیاد بگو چشم دیگه سنمو هم نبر بالا . تازه افتضاح ِ قضیه اینه که فردای تولدم امتحان دارم ، مردم روز تولدشون میرن عیش و نوش ولی من روز تولدم لای بهترین دوست را باز میکنم و از بدست آوردن معلومات به عرش میرسم(!!!) اونم عرش از نوع ِ شیمی ، اووووووووووف .
نمیدونم چرا تا حالا نشده روز ِ تولدم یادم بره بعد یهووو یکی بگه "تولدت مبارک" بعد من بگم مگه امروز چندمه؟؟؟ :دی ایشالا که این آرزو را به گور نبرم و حداقل یه بار اتفاق بیفته دور ِ هم بخندیم حال کنیم .


+ نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 1:24 توسط سایه |
از همون روزی که از کنسرت اومدم داشتم به این فکر میکردم که رسیدن به آرزوهای کوچیک چقد هیجان انگیز تره تا رسیدن به آرزوهای بزرگ . همیشه آرزوهای بزرگ به تحصیلات ، پول ، سفر به فلان جزیره ی گرون قیمت و این جور چیزا ختم میشه که رسیدن بهش تلاش ِ زیاد و صرف ِ عمر ِ زیاد واسه بدست آوردنش لازمه که زمانی بهشون میرسی که دیگه از اون شور و حالش افتادی و برات دیگه اون جذابیت رو نداره . مثلا وقتی یکی از آرزوهای بزرگت اینه که پولدار بشی واسه پولدار شدن باید عمر ِ زیادی خرج کنی تا بهش برسی و وقتی بهش میرسی هیجان زده نمیشی فقط خوشحال میشی همین . به خاطر همین من اسم این جور خواسته ها رو که عمر ِ زیادی میبره "آرزو" نمیذارم اسمشو "هدف" میذارم . در نتیجه آرزو میتونه خوردن ِ غذا تو یه رستوران ، خوردن بستنی یخی تو هوای برفی ، خوردن سیب زمینی آتیشی کنار ِ دریا ، خوردن کباب تو جاده چالوس ، عکس ِ یادگاری گرفتن با هنرمند ِ مورد علاقه ، و از این جور چیزا باشه . ولی اصولا مردم به این آرزوها توجه نمیکنن و حتی اونا رو بی ارزش میدونن . مثلا وقتی بهشون میگی رفتم با خواننده ی مورد علاقه م عکس گرفتم ممکنه در جواب بگن همچون خوشالی انگار 200 میلیون پول بهت دادن!!! یا ممکنه بگن اینقد خوشالی انگار مدرک دکترا گرفتی!!! در حالی که اینا هدف ِ نه آرزو و هیچ ربطی به هم ندارن . اصن نمیتونم این نوع طرز فکرها رو درک کنم که همه چیز رو تو چیزهای مادی و مقامی میبینن و فکر میکنن اگر اونا رو بدست بیارن دیگه خوشبخت ترین میشن . در حالی که نرسیدن به آرزوهای کوچیک بیشتر آدمو آزار میده تا آرزوهای بزرگ . به خاطر همین من از بچگی خیلی به این نوع آرزوهام توجه میکردم و وقتی بهشون میرسم ذوق مرگ میشم ، مثلا آرزو کردن ِ یه کیک شوکولاتی که هوس کرده باشمش و یهووو بعد از مدتی برام فراهم شه . همیشه هم دوست دارم اگر میتونم وسیله ای باشم برای برآورده کردن ِ آرزوهای کوچیک ِ دیگران . از همین کار ِ علی سنائی خوشم اومد چون اخلاقش مرامی بود و کاری که برام کرد مرامی بود و احساس میکنم خودش وقتی میبینه یکی از آرزوهای کوچیک ِ یکی رو برآورده میکنه خوشال میشه . آخه واسه اون که گیتاریست ِ احسان ِ فراهم کردن موقعیت واسه عکس انداختن کار سختی نیست ولی هر کاری زحمت داره در نتیجه ارزش ِ کارش اینجا بالا میاد که کسای دیگه از دیگران دریغ میکنن و خیلی راحت پیش خودشون میگن "ولش کن بابا" ولی اون این کار رو نکرد ، به خاطر همین علی سنائی برام عزیز ِ واقعا . همیشه خودم خوبی های دیگران رو میبینم و سعی میکنم کسبش کنم ، یعنی اگر یه موقع یکی ازم یه چیز ِ کوچیکی بخواد و حتی اگر برام زحمت هم داشته باشه یاد ِ کار ِ علی سنائی میفتم و براش اونکار رو انجام میدم که فقط خوشال شه ، چون دنیا خیلی زود تموم میشه که بخوایم دادن ِ یه خوشالیه ی کوچیک رو از دیگران دریغ کنیم .


+ نوشته شده در شنبه 19 شهریور1390ساعت 23:21 توسط سایه |
وااااااااااااای دیشب رفتم کنسرت احسان خواجه امیری ، یعنی ذوق مرگ بودنم واسه یه لحظه م بود . باهاش عکس هم گرفتم یعنی عااااااالی . برای عکس گرفتن باهاش پارتی داشتم البته ، دوست ِ فامیل ِ مامانم "علی سنائی" که گیتاریست ِ ارکست بود تونست برام موقعیت رو جور کنه که برم پشت صحنه عکس بگیرم . واقعا خیلی مهربون بود ، بهم زنگ میزد یا اس ام اس میداد میگفت فلان ساعت سالن باش ، یا نیم ساعت دیگه بیا ، آخرشم گفت موقعیت بدجور ِ به خاطر همین بعد از کنسرت بهت میگم بیای ، تا اینکه وسط ِ کنسرت یه استراحت ِ 10 دقیقه ای دادن که آقای سنائی بهم زنگ زد گفت زود باش بیا پشت صحنه ، منم فشنگی رفتم و هم با احسان و هم با علی سنائی عکس گرفتم . واقعا علی سنائی شب ِ خوبی رو برام ساخت ، بدون ِ اون هرگز نمیتونستم برم پشت صحنه . آخه با احسان 2-3 تا بادیگارد ِ بسیجی اومده بودن که همش میپاییدن احسان رو ، منم که خواستم عکس بگیرم با خودم روسری بردم چون دوست ِ مامانم که کالیفرنیا زندگی میکنه و کنسرت احسان در کالیفرنیا رو رفته بود بهم گفت پوشیده برو روسری هم با خودت ببر تا بتونی عکس بگیری وگرنه نمیشه . وقتی هم که خواستم وارد اتاقی بشم که احسان توش بود بادیگاردا دم ِ در بودن که آقای سنائی بهشون گفت اینا از فامیلای من هستن اومدن عکس بگیرن به خاطر همین تونستم برم توی اتاق و به خواسته م برسم به حمد الله :دی انگار مایکل جکسون بود که اینقد دنگ و فنگ داشت :دی
وقتی احسان روی سن داشت آهنگ ِ شاد میخوند 2 تا خانوم از جاشون بلند شدن شروع به رقصیدن کردن ، که اون مامور امنیتی ِ بسیجی اومد بهشون گفت بشینین . واقعا خیلی مسخره ست این کارا ، همیشه حساسیت ِ بیش از حد گند به بالا میاره .
خلاصه که من بهترین شب ِ زندگیم بود و خودمو با عکس و فیلم خفه کردم دیگه :دی و بالاخره به یکی از آرزوهای کوچیکم رسیدم :)


+ نوشته شده در دوشنبه 14 شهریور1390ساعت 13:24 توسط سایه |